اگر تنهایی زن بوی اشک میدهد،تنهایی مرد همیشه بوی خون میدهد...

قیدار/رضا امیرخانی

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1392ساعت 14:28 توسط عطیه |

رفتم شهر کودکانه.یکشنبه ی هفته ی پیش.با مدیر صحبت کردم.همینکه رشته ام را گفتم،گفت از الان میتونی کار کنی!!!نه،اشتباه نکنید،مم/لکت دچار ازدیاد مشاغل نشده که اینقدر زود به من کار دادند.قرار شد من بصورت کارورزی سی جلسه آنجا بصورت مجانی کار کنم و بعد از سی جلسه قرار داد ببندیم...قبول کردم.بعد از معرفی و این چیزا شدم خاله ی بیست تا بچه.که همینجور هر طوری میشد بهم میگفتن:خاله عطیه،خاله عطیه...دو جلسه رفتم.نه از محل مهد خوشم اومد،نه از سِمتی که داشتم.انصراف دادم...اما الان چند روزه صدای خاله عطیه گفتناشون تو گوشمه...خاله عطیه امیر حسین منو زد...خاله عطیه ساره با من قهره...خاله عطیه آب میخام...خاله عطیه پس کی زنگ خوراکی میشه،گشنمه...خاله عطیه(با جیغ)امیر منو میزنه...خاله عطیه به من اون مداده که از همه بزرگتره رو بده...

+حالا میفهمم معلمایی که تو دبستان و مهد و امادگی بهمون میگفتن:ما همه ی شماها رو به ی اندازه دوست داریم،چه دروغ بیخودی بهمون میگفتن...من تو بدو ورودم عاشق ی پسر بچه ی تقربین 5 ساله شدم.که اولین نفری بود که بهش تغذیه و آب میدادم.هرچی مداد رنگی خوب بود به اون میدادم.موقع نقاشی کشیدن بالای سر اون بودم.تنها کسی بود که همینطور میبوسیدمش.مداد مشکی بزرگا مال اون بود.....خب الانم فقط دلم برا اون تنگ شده!


پ.ن:رفتم بلاخره ر  ا  ی  دادم.


+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1392ساعت 14:28 توسط عطیه |

زیاد تو زندگیم خطا کرده ام،خیلی بیشتر از تو،برای همین با ادم خطاکار راحت ترم.آدمی که یک بار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد و بعد هم پشیمان شده باشد،مطمئن تر است از ادمی که تا به حال پاش نلغزیده....این حرف سنگین است...خودم هم میدانم.خطانکرده،تازه وقتی خطا کرد و از کارتن آکبند در امد،فلزش معلوم میشود.اما فلز خطاکار رو است،روشن است...مثل این کف دست،کج و معوج خط ش پیداست.از ادم بی خطا میترسم،از ادم دو خطا دوری میکنم،اما پای ادم تک خطا می ایستم.....

قیدار/رضا امیرخانی

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1392ساعت 14:27 توسط عطیه |

من همیشه به تصمیم اول احترام میگذارم.تصمیم اولی که به ذهنت میزند،با همه ی جان گرفته میشود.تصمیم دوم،با عقل. و تصمیم سوم با ترس...از تصمیم اول که رد شدی،باقی  مزه ای ندارد...من به این وعظ مثل کلام خود خدا اعتقاد دارم.فقط به یک چیز در عالم موعظه ت میکنم،تصمیم اول را که گرفتی،باید بلند شوی و بروی زیر یک خم ش را بگیری...تنها یا با دیگران توفیر نمیکند.باید بلند شوی و فن بزنی...بی چون و چرا...بعد از فن زدن،مینشینی و به ش فکر میکنی و دور و برش را صاف میکنی...

قیدار/رضا امیرخانی

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1392ساعت 14:27 توسط عطیه |

گاهی

آدم

باید

به سادگی

از

خیلی

از

آدم های

نزدیک

زندگی اش

بگذرد.

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1392ساعت 14:27 توسط عطیه |

آدم ها نباید دفتری به اسم خاطرات داشته باشند.نباید همیشه یک دوربین دستشان باشد و به اسم ثبت وقایع تند تند عکس بگیرند.نباید حرف های کتبی که سال ها پیش سرکلاس با بغل دستی شان مینوشتند را نگه دارند.نباید برای هم کارت پستال بخرند.نباید روزمرگی شان را بنویسند.نباید توی وبلاگشان از گذشته بنویسند و مثل من برچسب"من دیر بودم"به انها بزنند.دبیرستانی که شدند نباید دفتر نظر سنجی درست کنند.دانشجو که شدند نباید یک سالنامه بردارند و خاطرات ترمی شان را بنویسند.هدیه که میگیرند نباید مثل من،پشت کاغذ کادو،خاطره ی آن روزِ هدیه گرفتن شان را بنویسند.نباید به روزهایشان رنگ بدهند و با همان رنگ از روزشان بگویند.آدم ها نباید حافظه ی بلند مدت خاطرات شخصی شان فعال باشد.باید بگذرند.باید بگذارند و بگذرند.ایستادن،راکد بودن و ماندن در یک چیز آدم را پیر میکند...

حالا که داشتم جعبه ی دفترهایم را درست میکردم،نشستم تمام شان را ورق زدم.یکی از سرگرمی های مورد علاقه ی دوران تین ایجری ام،درست کردن دفتر نظرسنجی بود.ورق ورقش که میزدم رسیدم به این سوال:جالب ترین کاری که از من دیدی؟!

و جواب هار ا که خواندم معلق شدم در خاطرات 5،6 سال پیشم که شریفه گفته بود:روزی که حاضر نشدی خ.ص را ببوسی.که سمانه گفته بود:وقتی زینب موقع خوردن نوشابه خندیده بود و تمام نوشابه های دهنش به من پاشیده شده بود.که نکیسا گفته بودی وقتی سارینا را در حد مرگ وسط کلاس مان زده بودم!که مرضیه گفته بود:اینکه سعی نمیکنم خودم را پنهان کنم... برایشان سوال طرح کرده بودم:تلخ ترین و شیرین ترین خاطره تان با من؟؟!!!...که مهسا گفته بود:کلاس زبان هایی که باهم میرفتیم.شریفه گفته بود:سفر شلمچه...هاجر:سفر مشهد...سمانه:اون شبی که تو مشهد از شدت خنده خودمون رو خیس کردیم!......نشستم و خواندم تمام خاطراتشان را با من.بعد هی خندیدم.بعد هی بغض کردم.بعد هی دلم تنگ شان شد.....


+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1392ساعت 14:27 توسط عطیه |


مرا در پرسونا بخوانید

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1392ساعت 14:26 توسط عطیه |

آ:

آدما را میشه از طرز تقلب دادن شون هم شناخت.عده ای هستند که وقتی ازشون میپرسی سوال فلانی چند میشه،خودش یاد غلطاش میفته و شروع میکنه تند تند ازت کمک خواستن.تا بهش نگی،بهت نمیگه.

یه سری اند که وقتی ازشون میپرسی سوال فلان،یه نگاهی به سواله میکنه بعد با یه نگاه مظلوم بهت میگه:نمیدونم.و تو مطمئنی که این سوالو جواب داده حتی!

بعضیا وقتی بهشون نگاه میکنی ازت میپرسند:چه سوالی؟میگی فلان سوال.یه نگاه به سوال میکنن و با شرمندگی میگند:نمیدونم و تو مطمئنی که واقعا نمیدونه.

یه سری هم تقلب دادن براشون جز افتخارات بزرگشون محسوب میشه.بهت تقلب میدند.بعد از جلسه جوری میاند برا بقیه ماجرا تقلب دادن شون رو تعریف میکنن که هرکی ندیده باشه فکر میکنه تو،توی دست چندتا از گنده لاتای شهر(استعاره از اساتید!) گیر افتادی و اون طی یک عملیات گانگستربازی اومده نجاتت داده!

بعضیا هم هرچقدر بغل شون خودتو بکشی،از شدت پیس پیس کردن به نفس نفس زدن بیفتی،انگار نه انگار.دریغ از یه نیم نگاه.

اما یه عده ی خیلی خیلی خیلی کم هستند که وقتی ازشون میپرسی فلان سوال چی میشه وجواب رو نمیدونن،وسط حوزه ی امتحانی از هر دری وارد میشند تا جواب اون سوال رو برات پیدا کنند.با هزار بدبختی جوابو از یکی دیگه میگیرند،با هر ترفندی(اعم از سرفه،سوت،تکون دادن دست،پیس پیس کردن،تک زدن رو گوشیت،ضربه زدن با پا،ضرب گرفتن با خودکار،گاهی تلپاتی حتی و...)تو رو متوجه خودشون میکنن تا سوالی که بلد نبودی رو بهت بگند.

د:

اگه قراره فیلم زندگی آدما اینقدر زود جلو بره،اگه قراره اینقدر زود همه چیزو رد کنیم،اگه قراره فیلم تکراری هرروزه مون بدون هیچ پیام بازرگانی باحال باشه،لطفا فیلمو برسونید به آخر.میخوام ببینم این فیلم تراژدی-کمدی قراره به کجا برسه.

ه:

حالا از فردا وقتشه:کتابایی که از نمایشگاه کتاب خریدمو بخونم،برا ارشدم یه برنامه بنویسم،برم دنبال کارام برای کار تو شهر کودکانه،فیلم ببینم،میدون نقش جهان برم،پیاده روی،استخر،خونه عمه،خونه همسایه ها،شاه عباس،بازار صفوی،مسافرت،آمادگاه گردی،کتابفروشی گردی و...شده دیگه اول مهر.

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1392ساعت 14:25 توسط عطیه |

باید در اسرع وقت بروم کانون فیلم و عکس دانشگاه مان،همان دختره که یکی از مسئولان آنجا بود را پیدا کنم و بگویم اشتباه شده،پشت فرم عضویت من بنویس:کارگردان مورد علاقه:فریدون جیرانی.

بعد باید فریدون جیرانی را از یکجا پیدا کنم و بگویم اقای کارگردان مرا ببخش.من آن روز جوگیر شدم،یا نه اصلن حال و حوصله نداشتم،کلاسم هم دیر شده بود،که در جواب همان دختره که صدایم زد:خانم فلانی،پشت فرمت ننوشتی کارگردان مورد علاقه ت کیه، داد زدم:هرکی رو میخوای بنویس بغیر از فریدون جیرانی.

خب در آن لحظه فقط من اسم جیرانی را به یاد آوردم ولی نمیدانم چه شد که آن وقت مغزم فرمان نداد که باید جیرانی را دوست داشته باشی!اما الان بعد از حاتمی کیا،جیرانی دومین کارگردان مورد علاقه ی من است.

این چند وقت که"مرگ تدریجی یک رویا"را شبکه ی بیخود آی فیلم پخش میکند من هم همراهی اش میکنم.بعد موقع تماشا هر به چند دقیقه میگویم:چه قشنگ!

خب قشنگ است.خیلی قشنگ است که به قشنگی تفاوت خانواده های سنتی-مذهبی و خانواده هایی که گمان میکنند مدرنیته هستند را به نمایش میگذارد.که نشان میدهد در عین مذهبی و سنتی بودن میشود مدرن بود،میشود منطقی بود،میشود تحصیل کرده بود.اینکه نشان میدهد خوردن قهوه و الکل و داشتن سگ و گربه و گوش کردن به موسیقی های بتهوون و موزارت و... نشانه ی روشن فکری،تجدد،فرهنگ،اصیل بودن نیست.اینکه مرد ایرانی آنقدرها هم که در گوش ما کرده اند بد است،بد نیست.اینکه لندن رفتن نمیتواند ما را به تمام آرزوهایمان برساند.اینکه رویاهای گنده گنده مان را الکی الکی نمیرانیم.اینکه نویسنده باشیم اما احمق نباشیم!

حالا همه ی اینها را قبول ندارید بروید فیلم"من مادر هستم"ش را ببینید.آن را ببینید میفهمید که جیرانی زیاد هم موضوعات را  گنده نشان نمیدهد.فقط واقعیات را برایمان ملموس تر میکند.همین

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1392ساعت 14:25 توسط عطیه |

یک سال پیش وقتی صبح داشتم آماده میشدم تا با بابا برم دانشگاه،همینطور که داشتم به صورتم کِرِم میزدم زیر لب گفتم:خدایا امروز یه روز خاص برام بشه.یه روز متفاوت.(جوری گفتم که هنوز صدای خودم تو گوشمه)از وقتی سوار ماشین شدم تا وقتی رسیدم دم دانشکده داشتم فکر میکردم چی بشه خوبه تا روزم خاص بشه،تا امروز شارژ بشم از متفاوت بودن روزم.ساعت اولو یادم نیس با چه استادی داشتم.وقتی کلاس تموم شد تو راهرویی اصلی دانشکده یهو رنگم مثل گچ شد.اینو افسانه که بغلم بود بهم گفت.دلیل گچی شدن رنگ صورتم واضح بود.گاهی آدم یه سری آدما رو که میبینه low buttry میشه.کم میاره.رنگش میپره.قلبش تاپ تاپ میزنه........ساعت دومو خوب یادمه با چه استادی داشتم.استادش مهم نبود.درسش مهم بود.احساس و ادراک.همون چیزی که همون موقع تو درون من دچار تناقض شده بود.احساس صد،ادراک صفر!هی استاد کاظمی کاش اون روزا به جای مضخرفات آناتومی گوش و چشم و مجاری داخلی قسمت حلزونی و شیپوری و... توی گوش و حفظ تعادل وخزعبلات دیگه بهمون به توازن رسوندن احساس و ادراک،به توازن رسوندن شعور و حسوس رو یاد داده بودی.جلسه آخر بود.ساعت ده میشد ده و یک دیقه راه نمیداد تو کلاس.هی استاد کاظمیِ جنتلمن- که کل دانشجوات برا قیافه ی باکلاس خوش تیپت میمردن-کاش به جای سخت گیری برا بموقع اومدن سر کلاست بهمون یاد میدادی که تو از دست دادن ثانیه های عمرومون سخت بگیریم.........ساعت ده رفتم تو محوطه ی بیرون دانشکده.اون اتفاقِ کذاییِ متفاوتِ خاص که روزمو از عادی بودن دراورد افتاد...دیگه رنگم مثل گچ نبود.دیگه اصلن نبضم نزد.اینو افسانه بهم گفت که داشت از دور نگام میکرد.که بعدش تو سلف دید دارم برا اولین بار با خودم بلند حرف میزنم.که مثل دیوونه ها میخندیدم.که کل دانشگاه تو کّف دختر چادری بودن که دم اسطوره نشسته بود و به جای خوندن جزوه های جلوش به درخت بالای سرش خیره شده بود و برا خودش اهنگ میخوند...که......

اینا رو گفتم که بگم اتفاقات دهشتناک تو زندگی گاهی میفته.میفته و مسببش اکثرن خود آدما.اما بنظر من خیلی تو این اتفاقات خیر هست.خیلی خوبی هست.ظاهر بدش خراب کننده ست اماباطن نرم و آرومی داره.که مثلا به من یاد داد با سکوت عقد اخوت ببندم!با شعور همراه باشم!با احساس دوری و دوستی!با صبر همراه!با غرور قایم باشک بازی کنم و...


+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1392ساعت 14:24 توسط عطیه |

مطالب قدیمی‌تر